دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش
فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید
بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
سهراب سپهری _مسافر _ بابل 1345
******************************************************************
سلام
امیدوارم از این شعرسهراب مثل من لذت برده باشید ...خیلی زیبا تصویر میکنه ...
امروز چقدر احساس خستگی میکنم ...جالبه شده صبح از خواب بیدار بشی بازم خسته باشی ؟من این طوری شدم کلاس ورزشمم که نتونستم برم نرسیدم تا 10 صبح خودم و آنیتا رو آماده کنم
خلاصه اینکه امروز خیلی بی حالم شاید مال هواست شایدم مال تو خونه موندنه نمیدونم..آنیتا بانو رو خوابوندم بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر قبول کرد بخوابه
این خیلی خوبه چون میتونم یه کم به کارای خودم برسم البته زیاد نمیخوابه 1 الی 2 ساعت
ظهر براش برنج با نیمرو درست کردم خیلی خوشش نیومد حالا برای شب براش میخوام سوپ ماهیچه درست کنم ببینم میخوره یانه عجب خونه داری شدم من

خیلی دوست دارم یه کار نیمه وقت داشته باشم ولی فعلا نمیتونم آنیتا باید 2 سال و نیمش بشه بتونم بزارمش مهد این هوای سردو آلودگی هم تموم بشه اگه خدا بخواد...دستشوییشم اگه بگه دیگه من هیچ غمی تو دنیا ندارم
اگه بزارمش مهد صبح تا ظهر میتونم یه کم به کارای خودم برسم...
خوب بگذریم من اگه بخوام راجع به آنیتا بنویسم باید کتابش کنم
نظرات شما عزیزان:
روزبه 
ساعت12:08---4 بهمن 1391
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا تا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است
بسان رَهنوردانی که در افسانهها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کَش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام
مامان پارسا 
ساعت8:59---4 بهمن 1391
سلام نیلوفر جون وبلاگتون قشنگه دختر گلتون رو ببوس زیادم خودت رو اذیت نکن همه بچه ها شیطونی های خاص خودشون رو دارن که مقطعیه و هر چه بزرگتر بشن خانوم تر و آقاتر میشن البته به قول یکی از دوستهام حیفه به بچه ها بگیم شیطون
سلام عزیزم مرسی بهم سرزدی...چشم حتما سر میزنم
نازنین 
ساعت18:33---3 بهمن 1391
مبارک باشه وبلاگت عزیزم. پس عکس عروسکت کو
مرسی عزیزم ...راستش من دوربینم از این حرفه ای هاست حجم عکسهایی که میگیرم بالاست چند بار سعی کردم آپلود نشد دوباره سعی میکنم